

مهندس معمار سعید میرحسینی....


نواب !!! (چه اعتماد به نفسی)![]()
![]()
![]()
دوم اینکه دیگه مطالب نا امید کننده نمی نویسم.
فقط زندگی! ![]()
![]()
![]()
آري...
جرم من هم عاشقي ست!
آري اما...!!!
آنكه آدم هست و عاشق نيست، كيست؟
زندگي بي عشق٬
اگر باشد!
همان جان كندن است...
دم به دم جان كندن اي دل٬
كار دشواريست، نيست
عشق من از من گذشتی خوش گذر ؟
بعد از این حتی تو اسمم را نبر!
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر!
آخر این یکبار از من بشنو پند:
بر "خود و روزگارت" دل مبند....
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند
گناهی بر آنان نیست مقصر منم...
سر راهم سبز شدند و آسان بردندش
گناهی بر آنان نیست مقصر منم...
کسی او را نگرفت خودم دادمش.........
چه آسان و ساده!
مقصر منم...
او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.
سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است
آری مقصر منم ...
باورش کردم
ندانستم تمام حرفهایش دروغ بود
خنده هایش دروغ و بی احساس
گریه هایش هم کمی عجیب است
ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند
سا حر است می خواهد سحر سامانم کند
سا حر است می خواهد سحر سامانم کند
ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی
برای اغفا ل من می آید از در دلبستگی
باورش کردم
و حرفهایش را شنیدم
زبان دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم
بازیش که تمام شد
دل ساده ام که رام شد
دیگر دوست داشتنی در کار نبود
دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود
راست و دروغ به عشق من قسم خورد
چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد...
(منم خدایی دارم)
روزگار . . .
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار مارا از جدایی غم نبود
در غمش "مجنون و عاشق" کم نبود!!!
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود!
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر نآگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست !!!
تا به حال نه باد را نفرين كرده بودم
و نه آهم پشتِ سرِ اين هوايِ مه گرفته بود .
هر چه بود دعا بود آن هم به جانِ نيلوفرانِ تشنه ،
برايِ پاهايِ بي شكيبِ اين راهِ پر نشيب .
هر چه بود لبخند بود ، آن هم به دشنام گويانِ اين روزگارِ پر علاقه ،
هر چه بود مهرباني بود و صورتِ سرخ از سيلِ سيلي هايِ ترانه هايِ شبانه
هر چه بود همين بود و همين !
يكهو كه صبح برخاستم و نه تو بودي و نه ترانه ،
تازه دانستم آن ناممكن آوار شد رويِ همه يِ خستگي هايِ ما .
بيشتر دانستم اين همه ساده دلي ،
برايِ كبوترانِ خسته آب و دانه نمي شود .
بانو !
ای كاش آن رويِ سكه يِ مهرباني را از همان ابتدا نشانم داده بودي ...







